سوگواری ایام فاطمیه
وقایع دبستان یثربی
در میان هر باغی ، در هر دشت و بیابانی حتما ناشناخته ای هست ، حتما هست. توی کلاس درس در باغ اندیشه ی هر دانش آموزی ، ناشناخته ای هست. برای شناختن و کشف کردن و سهراب که گفت : «کار مانیست شناسایی راز گل سرخ »شاید معلم نبود چون اعتقاد ما معلمان این است که :
کار ما هست شناسایی راز گل سرخ
مادر بزرگم می گفت : آب روشنی است. یک ماه ونیم، دلهای نیمه روشن بچه ها در انتظار دق الباب روشنایی آب بود و در کوچکترین فرصتی که در کلاس به دست می آروند فقط می پرسیدند: « کی می ریم آب؟»
و امروز صدای شیرین و پیوسته و کشیده ی «آ.........» در کلاس طنین انداز شد. قلب تاریکی به لرزه در آمد و همه با هم ، هم آغاز هم آهنگ نوشتیم: آ اااااااااااا آ ااااااااااااااااا آاااااااااااااا
گفتیم :آااااااااااااا آ اااااااااااااااا آاااااااااااااااا
تا کی به اتحاد همه باهم بشنویم: آغاز حکومت جهانی آقا!
آقا آمد.
آقا با یک آسمان آفتاب آمد.
آقا آبشاری از آبادانی و آرامش آورد
آقا به همه ی آدم ها آرامش داد.
آقا آینه آرزوها را به دست ما داد.
زنگ تفریح وارد دفتر که می شوم مدیر بالبخندی معنی دار می گوید :«یه شاگرد جدید دارید!» پیرمردی سالخورده ولی بشاش روی صندلی نشسته به عصایش تکیه و منتظر است.رد پای گذر ایام بر چهره اش حکایت های بسیار دارد! گویا و نغز ....
پس از سلام و احوال پرسی می گوید : روزی نیم ساعت توی کلاس باشم یاد می گیرم. هوشم خوبه !!! با تعجب می پرسیم چند سالته پدر؟ می گوید هشتادو پنج
می گوییم چطور الان به فکر با سواد شدن افتاده اید؟ نگاهی معنی دار می کند و می گوید: من دوست دارم با سواد شوم یاد می گیرم...
نگاههای همه مبهوت می شود! هر نگاهی حرفی دارد.
ماشاا.. همت!
دود از کنده بلند می شه!
اطلبو العم من المهد الی اللحد
نویسنده: فاطمی آموزگار کلاس اول دبستان یثربی
