تبليغاتX
دبستان یثربی

دبستان یثربی

وقایع دبستان یثربی

سوگواری ایام فاطمیه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:26  توسط مذنبی  | 

برگزاری مسابقه نقاشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:8  توسط مذنبی  | 

شور حسینی

با شروع ایام محرم مراسم زیارت عاشورا همراه با مداحی هر روز برگزار شد. در پایان مراسم از عزاداران کوچک پذیرایی شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:30  توسط مذنبی  | 

انتخابات شورای دانش آموزی

انتخابات شورای دانش آموزی برگزار شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:7  توسط مذنبی  | 

کار ما هست شناسایی راز گل سرخ

در میان هر باغی ، در هر دشت و بیابانی حتما ناشناخته ای هست ، حتما هست. توی کلاس درس در باغ اندیشه ی هر دانش آموزی ، ناشناخته ای هست. برای شناختن و کشف کردن و سهراب که گفت : «کار مانیست شناسایی راز گل سرخ »شاید معلم نبود چون اعتقاد ما معلمان این است که :

کار ما هست شناسایی راز گل سرخ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9:47  توسط مذنبی  | 

امروز روشنایی به کلاس ما آمد !

مادر بزرگم می گفت : آب روشنی است. یک ماه ونیم، دلهای نیمه روشن بچه ها در انتظار دق الباب روشنایی آب بود و در کوچکترین فرصتی که در کلاس به دست می آروند فقط می پرسیدند: « کی می ریم آب؟»

 و امروز صدای شیرین و پیوسته و کشیده ی «آ.........» در کلاس طنین انداز شد. قلب تاریکی به لرزه در آمد و همه با هم ، هم آغاز هم آهنگ نوشتیم: آ اااااااااااا             آ ااااااااااااااااا          آاااااااااااااا

گفتیم :آااااااااااااا                آ اااااااااااااااا                  آاااااااااااااااا

تا کی به اتحاد همه باهم بشنویم: آغاز حکومت جهانی آقا!

آقا آمد.

آقا با یک آسمان آفتاب آمد.

آقا آبشاری از آبادانی و آرامش آورد

آقا به همه ی آدم ها آرامش داد.

آقا آینه آرزوها را به دست ما داد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 12:24  توسط مذنبی  | 

امروز اجازه بده من معلمی کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:46  توسط مذنبی  | 

انتخابات شورای دانش آموزی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:6  توسط مذنبی  | 

اشتیاق آموختن

زنگ تفریح وارد دفتر که می شوم مدیر بالبخندی معنی دار می گوید :«یه شاگرد جدید دارید!» پیرمردی سالخورده ولی بشاش روی صندلی نشسته به عصایش تکیه و منتظر است.رد پای گذر ایام بر چهره اش حکایت های بسیار دارد! گویا و نغز ....

پس از سلام و احوال پرسی می گوید : روزی نیم ساعت توی کلاس باشم یاد می گیرم. هوشم خوبه !!! با تعجب می پرسیم چند سالته پدر؟ می گوید هشتادو پنج

می گوییم چطور الان به فکر با سواد شدن افتاده اید؟ نگاهی معنی دار می کند و می گوید: من دوست دارم با سواد شوم یاد می گیرم...

نگاههای همه مبهوت می شود! هر نگاهی حرفی دارد.

ماشاا.. همت!

دود از کنده بلند می شه!

اطلبو العم من المهد الی اللحد

نویسنده: فاطمی آموزگار کلاس اول دبستان یثربی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:52  توسط مذنبی  | 

برگزاری مسابقه نقاشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 9:56  توسط مذنبی  |